بهار

خوش آمدی بهار

خوش آمدی بهار
به سرزمین شکنجه
به سرزمین دار
به سرزمین شهیدان بیشمار!

فرارسیدن بهار و نوروز پیروز مبارک باد!

با امید آن که سال نو،
سال در هم شکستن شب تیره و تار
و دمیدن بهار آزادی باشد

Advertisements

زن، سوژه سرکوب! زن، سمبل مقاومت!


اجرای جدی تر «طرح ارتقای امنیت اجتماعی» توسط نیروی انتطامی، به عنصر کلیدی سیاست سرکوب جمهوری اسلامی تبدیل شده است. جوهر اصلی این طرح، مبارزه ی بی امان با به اصطلاح بدحجابی است. نگاهی به سیاست های رژیم در کنترل جامعه و سیاست های سرکوبگرانه اش، به راحتی این واقعیت را عریان می سازد که زن در جامعه امروزی ایران، به سوژه اصلی سرکوب تبدیل شده است. این سیاست آشکار، تنها منحصر به دوره ی اخیر نیست. از ابتدای قدرت گیری روحانیون و یکه تاز شدن چماقدران حزب اللهی، زن به سوژه اصلی سرکوب تبدیل شده است. اگر در ابتدای انقلاب با شعار » یا روسری یا توسری» به سراغ زنان رفتند، امروز با «طرح ارتقای امنیت اجتماعی»،» جداسازی دختران و پسران دانشجو»، » نیمه وقت کردن کار زنان شاغل»،» ممنوعیت تحصیلی دختران در برخی از رشته ها»،» عندالاستطاعه کردن مهریه زنان»،» سهمیه بندی کردن حضور دختران در دانشگاه ها»،» بومی کردن تحصیل دختران»،» ممانعت کردن از ورود دختران به میدان های ورزشی» و….. سیاست خانه نشین کردن و جداسازی و پوشش اجباری را دنبال می کنند. در واقع سرکوب زن در جامعه تحت حکومت اسلامی، به عنصر پایدار و کلیدی کنترل جامعه تبدیل شده است. شاید هیچ روزی را در تمامی دوران حکومت اسلامی نتوان یافت که در آن بحثی در مورد نحوه ی برخورد با زنان مطرح نشده باشد.
ّتمرکز و پایداری عنصر سرکوب در قبال زن ایرانی از کجا ناشی می شود؟ وقتی مرتجع ترین گرایش اسلامیون ایران یعنی نواده گان شیخ فضل الله نوری که توسط روحانیون مشروطیت به اعدام به محکوم شد، به قدرت رسیدند، با جامعه ای روبرو گشتند که در بسیاری از جهات، جامعه ای امروزی بود. این جامعه از مناسبات فئودالی و عشریتی فرسنگ ها دور شده بود. جامعه شهری کشور در حال افزایش بود و فرهنگ شهرنشینی نیز بسیاری از ملزومات خود را به همراه آورده بود. در چنین جامعه ای زن، دیگر آن زن دوران عشیرتی و دوران فئودالی نبود. هر چند در دهات و یا پاره ای از استان ها شاید این روند با کندی در جریان بود، اما کلیت جامعه، کلیتی امروزین داشت. روحانیت مرتجع و دارودسته های حزب اللهی و بعدها نهادها و ارگان های سازمان یافته سرکوب، با جامعه ای روبرو بودند که در آن زن از جایگاه سنتی خود رها شده و وارد فضای عمومی شده بود. زن مدرن و امروزی، هم تحصیل کرده بود، هم شاغل؛ هم از آزادی نسبی پوشش برخوردار بود، هم به حقوق خود تا حدودی آشنا؛ هم به سمت های مدیریتی راه یافته بود، هم از حق رأی برخوردار( هر چند این حق رأی و امکان انتخاب شدن به مقامات مدیریتی حساس در شرایط دیکتاتوری شاه درعمل ره به جائی نمی برد) ؛ به دیگر سخن، وارد اجتماع شده بود و می توانست از حق وحقوق خود دفاع کند. چنین زنی با الگوی زن در نگاه روحانیت حاکم و کهنه اندیشان همراهشان زمین تا آسمان تفاوت داشت. در نگاه آن ها، زن، می بایست سنگر خانه را حفظ کند؛ همسری و مادری کند و به بیرون پا نگذارد تا در حیطه ی دید نامحرمان قرار نگیرد؛ در نگاه آن ها،» زن کشتزار مرد است»، زن جزء مایملک مرد است که باید از آن حفاظت شود! زن عنصر و ماده فساد است! و می توان بر این لیست طولانی افزود. بی جهت نبود وقتی که یک خبرنگار تلویزیون در اوایل انقلاب، مصاحبه ی دختری را پخش کرد که در روز تولد فاطمه دختر پیغمر گفته بود الگوی من ، اوشی، قهرمان فلان سریال ژاپنی است، خمینی برافروخت و دستور مجازات این خبرنگار بخت برگشته را صادر کرد. زیرا از نگاه مرتجعین اسلامی، الگوی زن، باید به گونه ای در رادیو و تلویزیون تبلیغ می شد که نگاه آن ها را بیان کند. و حالا آن ها می خواستند بر چنین جامعه ای حکومت کنند. حکومت کردن بر چنین جامعه ای، درگیر شدن با نیمی از جمعیت کشور بود. سران و رهبران رژیم اسلامی قبل از پیروزی قیام تلاش فراوانی کردند تا اثبات کنند که از حقوق زنان هم دفاع خواهند کرد. آن ها نمی خواستند از دامنه وگستردگی جنبش های اعتراضی کاسته شود. حضور گسترده زنان در جریان انقلاب ضد سلطنتی آن چنان آشکار بود که کسی نمی توانست آن را نادیده بگیرد. اما پس از کسب قدرت توسط مرتجعین، ورق برگشت. هر چند حکومت اسلامی برای عقب نشاندن انقلاب، سرکوب تمامی جریانات فعال و لایه های فعال جامعه را در دستور قرار داد و به این دلیل کارخانه ها، دانشگاه ها، ترکمن صحرا و کردستان را به خاک و خون کشید و نیروهای سیاسی فعال را قلع و قمع کرد، اما سرکوب جنبش زنان، سرکوبی پایدار و طولانی بود. زیرا مبارزه زنان، مبارزه ای گسترده، همه جانبه و فراگیر بود. در این رابطه رژیم اسلامی با نیمی از جمعیت کشور درگیر شده بود. زنان در مبارزه و مقاومت خود، جنگی کم شتاب، مداوم ،توده ای و فرسایشی را در پیش گرفتند. این جنگ، تمامی عرصه های زندگی را در بر می گرفت. زیرا هر جا که زن بود و هست، درگیری دو نگاه در قبال زن در مقابل هم قرارمی گیرد. و رژیم اسلامی تمامی تلاش خود را به کار برده است که نگاه عقب مانده، ارتجاعی و سنت گرایانه ی خود از زن را بر جامعه تحمیل کند.
اهداف سرکوب زنان
انتخاب زن به عنوان سوژه سرکوب پیگیر، انتخابی واکنشی و خود به خودی نیست. در این انتخاب، چند هدف، هم زمان دنبال می شود:
اول ـ با سرکوب مداوم جنبش زنان به بهانه های گوناگون، فضای ملتهب جامعه هم چنان تداوم پیدا کرده و این امر قدرت واکنش واقدامات دیگر نیروهای مخالف رژیم را محدود می کند. با بالا نگهداشتن چماق سرکوب بر سر جامعه زنان، به دیگر نیروها گوشزد می شود که این چماق می تواند بر فرق سر آن ها نیز فرود آید. بنابراین هدف بالا نگهداشتن چماق، بالا بردن قدرت مرعوب کنندگی آن است. زیرا سران رژیم اسلامی خوب می دانند که بر دریای گسترده نارضایتی توده ای نشسته ا ند و بر این باورند که هر نوع کوتاه آمدن و شل کردن مهار سرکوب پایه های حکومتشان را به لرزه در خواهد آورد.
دوم ـ طراحان استراتژی سرکوب زن ایرانی، جنبش زنان را جنبشی منزوی به حساب می آورند و تلاش می کنند روی حمایت و یا حداقل عدم مخالفت بخشی از جامعه ی مردان سرمایه گذاری کنند. حکومت اسلامی در واقع خود را حافظ سنت ها و قوانین جامعه مردسالار می داند و مدام روی نقطه ضعف مردان کار می کند. واقعیت این است که زن، برای بدست آوردن حقوق خود، درگام اول باید درخانه بجنگند. این تجربه ای است که هر زن می تواند در باره آن نمونه های فراوانی به یاد آورد. جامعه مردسالار، در مقابل تحولات مدرن و در مقابل آگاه شدن زنان به حقوق خود، بسیار محافظه کارانه و سخت سرانه واکنش نشان می دهد. علت این سخت سری نیز ضعف آگاهی نیست. در این جا منافعی تاریخی و پایدار نهفته است. بخشی از مردان نمی توانند به راحتی از امتیازات خود دست بردارند و زن را به عنوان انسانی برابر حقوق به رسمیت بشناسند. حاکمان رژیم یعنی حافظان نظام مردسالار روی این سخت سری مردسالارانه با دقت و مدام کار می کنند. از این رو، رژیم اسلامی در سیاست سرکوبگرانه ی خود علیه زن، روی بخشی از جامعه ی مردان به عنوان متحد خود حساب باز کرده است و از این رو در تداوم سرکوب، خطر شورش همگانی را کمتر می بیند. از این رو یکی از هدف های رژیم، ایجاد شکاف میان جامعه زنان و مردان بوده است. اما واقعیت این است که نگاه حاکمان به زن آن چنان عقب مانده و برخوردشان در این مورد آن چنان واپسگرایانه است که اکثریت مردان هم این نگاه و تلقی را محکوم کرده و در برابر آن مقاومت می کنند. زیرا آن ها نیز در جامعه ای مدرن زندگی می کنند.
سوم ـ زن چه در خانه و چه در جامعه، از برابر حقوقی زن و مرد دفاع می کند. در واقع زنان آن گاه که جوان هستند، با روحیه شاداب و جوان خود با تاکید بر حق برابر خود بر محیط تأثیر می گذارند و آنگاه که در نقش مادر ظاهر می شوند، از نوگرایی و تجددخواهی و برابری طلبی فرزندان خود دفاع می کنند. به دیگر سخن مادران همراه فرزندان خود رشد می کنند و روزآمد می شوند. این امر در میان مردان ضعیف تر است. از اقلیت مردان آگاه و روشن که بگذریم، اکثریت جامعه مردان، حافظ نظم موجود و سنت های پایدارآن هستنند. این امر در خانواده برجستگی خاصی دارد. از همین روست که تنش میان پدران و فرزندان و بویژه پدران و دختران در خانواده همواره شدید و بالاست و مادر عمومأ در کنار فرزند قرار می گیرد. و به این طریق مرد خانه همواره در خانه ی خود نیز در اقلیت قرار دارد. مرد، در محیط بیرون از خانه،
متحدان خود را می یابد و یا در پناه قوانین حافظ سنت ها و خرافات می تواند از نظم موجود و از امتیازات خود حراست کند. این نکته ای است که با دقت مورد سوءاستفاده روحانیت مرتجع قرار می گیرد. در واقع پیوند درونی و ارگانیک جنبش زنان و جنبش جوانان، که در خانه ها شکل می گیرد و در اجتماع بازتاب می یابد، عنصری است که نگرانی حکومت را بر می انگیزد.از این رو یکی از هدف های سرکوب، ایجاد شکاف میان بخش نوگرا و بخش سنت گرا در جامعه است. شعارهایی که علیه جنبش زنان بکار می رود، دقیقأ با این هدف انتخاب می شوند که بتوانند دو بخش جامعه را در مقابل هم قرار دهد. سنت گراها در مقابل نوگراها؛ پائین شهری ها در مقابل بالاشهری ها؛مردم شهرها ودهات دور افتاده در مقابل مردم شهرهای بزرگ؛… و با این هدف، تلاش می کنند که از یک سو قدرت همبستگی مردمی را کاهش دهتد و ازدیگر سو توان سرکوب خود را بالا ببرند و برای خود متحدینی بیابند.
گستره ی مقاومت زنان
تلاش جمهورری اسلامی برای خاموش کردن صدای زنان و منزوی کردن آن ها، علیرغم تمامی تلاش هایش، تاکنون با شکست مفتضحانه روبرو بوده است. جنبش زنان کشور، گسترده تر و فراگیرتر از آن بوده است که بتوان به راحتی سرکوبش کرد. در هر عرصه ای که رژیم برای سرکوب و عقب نشاندن زنان برنامه ریزی کرده است با شکست های جدی ای روبرو شده است. رژیم اسلامی تلاش کرد که پوشش اجباری حجاب مشکی را یا عنوان «حجاب برتر» به الگوی اصلی پوشش زنان تبدیل کند. اما امروز در شهرهای بزرگ تعداد مانتوپوش ها که از مدل های گوناگون و رنگ های روشن استفاده می کنند، به قدری زیاد شده است که دیگر نمی توانند به آن ایراد بگیرند. حتی مشکل روسری های رنگی و عقب رفته هم به معضل جدی پاسداران «حجاب برتر» تبدیل شده است. سازماندهی انواع گشت های امر به معروف و نهی منکر از قبیل خواهران زینب یا بسیجی های چماق بدست و یا موتورسوارهای علاف و خودروسوارهای گشتی، برای کنترل روسری ها و مانتوها، به امر مضحکی تبدیل شده است. جنگ فرسایشی و گریلایی در این عرصه، انرژی فراوانی از نیروهای سرکوبگر می گیرد. اما تلاش رژیم در تحمیل حجاب اگر در کوچه و بازار با چالش جدی روبرو شده است، در خانه ها به ریشخند گرفته می شود. زندگی درون خانه های مردم، زندگی بر اساس فرهنگ فرهیخه ی خانواده هاست که بر اساس برداشت های خود از آزادی پوشش و فرهنگ اجتماعی مورد قبولشان انجام می گیرد. یورش های گشت های منکراتی به درون خانه ها ، به مهمانی ها و عروسی های مردم، بیش از آن که بیان قدرت رژیم باشد، بیان شکست سیاست هایش در تحمیل افکارارتجاعی خود بر جامعه است. اساس این یورش ها نیز با این منطق صورت می گیرد که در این تجمعات زنان حجاب ندارند و با مردان نامحرم در مراسم شرکت کرده اند.
مقاومت در برابر سیاست تحمیل حجاب و حجاب برتر، تنها مورد مقاومت زنان نیست. جمهوری اسلامی تلاش سازمانیافته ای انجام داده است تا زنان و دختران جوان را از تحصیل و بویژه از تحصیلات عالی باز دارد و آن ها را روانه خانه سازد. در این رابطه لوایح گوناگونی به تصویب رسیده و باز هم در دستور قرار دارد. طرح هایی هم چون «سهمیه بندی برای دختران دانشجو»،» ممانعت از تحصیل دربرخی رشته ها»، «جداسازی دختران و پسران دانشجو»، با هدف ایجاد موانع در مقابل تحصیل دختران انجام گرفته است. روزنامه تهران امروز به نقل از زادعلی طهماسبی در این رابطه نوشت:» وقتی دختران بدون اجازه پدر و همسر خود نمی توانند کار کنند و به شهرهای دور بروند، تخصص آن ها به حال مملکت هیچ تأثیری ندارد.» همین روزنامه از قول نماینده دیگری که از ذکر نامش خودداری کرده بود نوشت:» این شیوه ورود به دانشگاه می تواند خطرات بسیاری را برای کشور به همراه داشته باشد که دولت و مجلس باید هر چه زودتر توجهی جدی به این قضیه داشته باشد». اما علیرغم تمامی تلاش های سازمان یافته ، دختران جوان تمامی رشته های حکومتیان را پنبه کرده اند. به گونه ای که هم اکنون نزدیک به 60 درصد صندلی های دانشگاه ها در اختیار دختران دانشجوست. در 72 سال که از تأسیس دانشگاه در ایران گذشته، تا سال 1377 همواره پسران در دانشگاه ها اکثریت داشته اند. اما از سال 1377 به بعد دختران دانشجو با تخصیص 52 درصد ورودی دانشگاه به خود، این برتری را شکستند. و تا به حال هر ساله این برتری را حفظ کرده و به 60 درصد رسانده اند. در واکنش به این برتری درصدی دختران دانشجو، مقامات اسلامی طرح های «بومی گزینی دانشجویان دختر» و «سهمیه بندی جنبسیتی» را به عنوان راه های جلوگیری از افزایش ورود دختران به دانشگاه در پیش گرفته اند
در حوزه سینما نیز جمهوری اسلامی تلاش کرد حضور زنان را گم رنگ سازد. اما هم اکنون ایران دارای 10 کارگردان صاحب نام زن هست که در جهان مورد توجه واقع شده اند. تعداد وسیع بازیگران صاحب نام زن که علیرغم تمامی محدویت ها در کارشان، توانسته اند چه در ایران و چه در جهان، جایگاه شایسته ای بدست آورند، امری است که خوش آیند مرتجعین حاکم نبوده و نیست. در این عرصه نیز عنصر مقاومت و مبارزه زنان را می توان دید. بویژه زمانی که هنر این سینماگران، در فیلم های جالبی که زندگی و مبارزه ی زنان را به تصویر می کشد، خود را نشان می دهد.
جمهوری اسلامی تلاش فراوان کرده است تا این باور را جا بیاندازد که ازدواج، حلال مشکلات جوانان هست. بدیگر سخن آن ها تلاش می کنند با فرافکنی مشکلات اجتماعی و سیاسی و اقتصادی کشور، مسئله ازدواج را عمده سازند. و پا را از این هم فراتر نهاده و با وارد کردن تغییراتی در قانون حمایت از خانواده، حقوق تازه ای به مردان اهداء کرده و حتی چند همسری بدون اجازه همسر اول را قانونی سازند. و یا با پیش کشیدن صیغه زنان، راهی برای برون رفت از مشکلات و مصائبی که آفریده اند بیابد. مخالفت گسترده علیه این لوایح توسط جنبش زنان، به حدی بود که مقامات رژیم محبور شدند بصورت موقتی و نمایشی دست به عقب نشینی بزنند. اما تنها مقاومت زنان آگاه و تشکل ها و نهادهای زنان و یا مدافع حقوق رنان، در این زمینه چشمگیر نبوده است بلکه مقاومت توده ای زنان در مقابل این اجحافات نیز گسترده بوده است. بطوری که راهروهای سالن دادگاه های خانواده، پر است از زنانی که برای گرفتن طلاق به این دادگاه ها مراجعه می کنند. به این ترتیب است که 9 درصد ازدواج ها به طلاق منجر می شود زیرا زنان حاضر نیستند فضای ضد زن درون خانه را تحمل کنند. در همین دادگاه های شرع، مبارزه زنان برای گرفتن حق حضانت فرزند هم به یکی از محورهای اصلی تبدیل می شود. زیرا در اینجا نیز قانون بر بی حقی زن استوار شده است.
جدا از تلاش برای گرفتن طلاق به عنوان راهی برای خروج از مناسبات غیرانسانی حاکم در خانه، خودسوزی یکی از شیوه های غم انگیز مقاومت زنان و دختران در برابر سنت ها و فشارهای جامعه و دولت حافظ این سنت هاست. آمار خودسوزی در میان دختران و بویژه زنان متأهل در ابران ب
الاست. در ایران به ازای هر 100 هزار نفر 6 نفر دست به خودکشی و خودسوزی می زنند. و به این ترتیب ایران مقام 43 را در جهان بدست آورده است. هر چند خودکشی و خودسوزی یک نوع مبارزه منفی است اما خود بیانگر مقاومت نومیدانه در برابر تعرضات سنت های منسوخ و حافظان آن است.
اما اگر بخش های گوناگون زنان کشور به انواع و اقسام گوناگون مقاومت خود را در برابر تبعیضات گسترده و قانونی نشان می دهند، بخش آگاه و روشنفکر جنبش زنان در سال های اخیر با راه اندازی «کمپین یک میلیون امضاء» ، اعتراض علیه قوانین ضد زن را به گسترده ترین شکل در سطح کشور و جهان مطرح ساختند. گسترد گی و تداوم این کمپین به حدی است که رژیم اسلامی مدام فعالان این جنبش را دستگیر کرده و به زندان می اندازد اما تاکنون نتوانسته است این جنبش گسترده و برابری طلب که از حق انسان بودن زن دفاع می کند را خاموش سازد.
چگونه می توان مقاومت مؤثر را سازمان داد؟
جنبش زنان کشوربرای این که بتواند در مبارزه و مقاومت خود موفق شود،باید بتواند هدف های رژیم اسلامی از سرکوب را به درستی دریابد و آن ها را خنثی سازد.
الف ـ تأکید بر همبستگی
زن به عنوان عنصر کلیدی و تأثیر گذار بر جامعه و خانواده ، و بدلیل پیوندهای طبیعی اش چه در خانواده به عنوان فرزند، خواهر، همسر، مادر و چه در اجتماع به عنوان کارگر، برزگر، دانشجو، کارمند ، مدیر و… می تواند سیاست آگاهگرانه ای را برای دور کردن مردان از سنت های ضدزن و ممانعت از بازیچه شدن بدست سیاست های ضد زن رژیم اسلامی بازی کنند. از این طریق می توان مانع ایجاد و گسترش شکافی شد که رژیم اسلامی تلاش دارد میان زنان و مردان جامعه بوجود آورد. همین امر را می توان و باید میان زنان بالای شهر و پائین شهر، میان زنان روشنفکر و دیگر زنان، میان زنان کارگر و زنان دانشجو در پیش گرفت. می توان با انتخاب شعارهایی که خواست های ملموس و عمومی جامعه زنان را نشان می دهد، بر همبستگی و پیوند درونی جنبش زنان تاکید کرد و سیاست ایجاد شکاف میان بخش های گوناگون جامعه زنان که از سوی روحانیت دنبال می شود را درهم شکست.
ب ـ تلاش برای بسیج توده ی زنان
جنبش زنان برای این که بتواند مقاومت مؤثری را سازمان دهد باید روی شعارها و محورهائی تأکید نماید که توده ی زنان را بسیج کند. وقتی از حق حضانت فرزند سخن می گوئیم، این درد را هر زنی لمس می کند؛ وقتی که از حق برابر زن برای دادن شهادت در برابر دادگاه سخن می گوئیم و تاکید می کنیم که عقل زن نصف عقل مرد، آن گونه که مرتجعین می گویند نیست، آن گاه زنان حزب اللهی هم نمی توانند قبول کنند که ناقص الخلقه و ناقص العقل هستند، وقتی از حق مالکیت مساوی در خانواده سخن می رود، و با بی حقی زن مقابله می شود، هیچ زنی نیست که نخواهد در اموال بدست آمده در جریان زندگی مشترک شریک باشد؛ وقتی از حق ارث برابر سخن می رود، هیچ زنی نیست که خود را کمتر از برادرانش بداند؛ وقتی علیه تعدد زوجات و صیغه سخن می رود، هیچ زنی نیست که این بی حرمتی و تجاوز به حقوق و شرف انسانی خود را برنتابد؛ وقتی از دستمزد برابر در مقابل کار برابر سخن می رود، هیچ زنی نیست که ارزش کار خود را کمتر از کار مردان بداند؛.. تأکید بر موارد فوق در کنار مبارزه قاطع برای آزادی پوشش، حق طلاق، حق سقط جنین ، حق مسلم زن بربدن خویش، حق انتخاب آزادانه رشته ی تحصیلی، حق انتخاب آزادانه شغل، حق انتخاب همسر و شریک زندگی، حق آزادنه مسافرت،… می توان همبستگی درونی زنان و امکان توده ای شدن جنبش زنان را فراهم آورد.
ج ـ پیوند با دیگر جنبش های اجتماعی
. پیوند درونی جنبش زنان با جنبش کارگران و زحمتکشان، با جنبش جوانان و دانشجویان، با جنبش خلق های تحت ستم، آن چنان گسترده و عمیق است و امکانات ارتباطی میان این جبنش ها چنان طبیعی است، که اگر شعارها و خواست های همسو بدقت فرموله شود، قدرت همبستگی توده ای به شکل چشم گیری افزایش خواهد یافت. جنبش کارگری در مبارزه ی خود علیه سرمایه و دولت سرمایه دار، نمی تواند تنها با یک موتور یعنی با موتور مردان مبارزه کند. در مبارزه روزمره، نقش کارگران زن، قابل چشم پوشی نیست. از این رو، در جریان مبارزه باید خواست های مشخص زنان کارگران، مانند خواست هائی هم چون دستمزد برابر در برابر کار برابر؛ حق مرخصی در هنگام بارداری یا پس از زایمان همراه با حقوق؛ حق داشتن مهدکودک برای نگهداری کودکان در هنگام کار در کنار محل کار؛ حق زنان برای شیردادن کودکان در هنگام کار و محاسبه این زمان جزو زمان کار، مشمول قانون کار شدن زنان شاغل در کارگاه های خانوادگی و .. مورد توجه و حمایت قرار گیرد.نکات مشترک خواست های زنان با خواست های دیگر جنبش ها نیزاگر به شکلی آگاهانه مورد توجه قرار گیرد، قدرت جنبش مقاومت توده ای را به شدت بالا برده و می تواند توان سرکوب رژیم را به شدت کاهش دهد. در این راه باید با تمام توان کوشید.
20 اسفند 1387ـ 9 مارس 2009

فاشیست ها پیروزاصلی انتخابات اسرائیل!

انتخابات پارلمانی اسرائیل در روز سه شنبه دهم فوریه برگزار شد. با پایان شمارش آراء، نتایج آن به این شرح اعلام شد: «حزب کادیما» به رهبری زیپی لیونی 28 کرسی؛ «حزب لیکود» به رهبری بنیامین نتانیاهو 27 کرسی؛ «حزب اسرائیل خانه ما» به رهبری آویگدور لیبرمن 15 کرسی؛ » حزب کارگر» به رهبری اهود باراک 13 کرسی؛ حزب بنیادگرای شاس 11 کرسی؛ حزب اتحاد تورات ـ یهودیت 5 کرسی؛ حزب اتحاد ملی 4 کرسی؛ حزب خدش 4 کرسی؛ لیست متحد اعراب اسرائیلی 4 کرسی؛ حزب خانه یهود 3 کرسی؛ بلد 3 کرسی و مرتس 3 کرسی. به این ترتیب احزاب راست افراطی؛ راست فاشیستی و بنیادگرایان یهودی، در پارلمان جدید دارای 65 کرسی هستند در حالی که احزاب راست و میانه( اگر بشود حزب کارگر را میانه نامید) و اعراب در مجموع دارای 55 کرسی خواهند بود. هر چند در این انتخابات حزب کادیما زیپی لیونی علیرغم پیش بینی نظرسنجی ها توانست بالاترین رأی را از آن خود سازد.
این که سرنوشت تشکیل کابینه ی جدید چه خواهد شد و چه پارامترهایی می توانند در این فرصت چند ماهه، روی شکل گیری کابینه ی جدید تأثیر گذار باشند، امری است که فعلأ نمی توان در باره ی آن نظر قطعی داد. آن چه از هم اکنون کاملأ روشن است، پیروزی قاطع حزب فاشیستی «اسرائیل خانه ما» به رهبری لیبرمن است. لیبرمن، مهاجر روس متولد مولداوی است که در سال 1987 به اسرائیل مهاجرت کرد. بعد از ورود به اسرائیل، فورأ تمامی حقوق شهروندی این کشور را به دست آورد . در زمین های مصادره شده ساحل غربی رود اردن، صاحب مسکن شد. او قبل از ورود به اسرائیل، دربان بزن بهادر یک کلوپ شبانه در روسیه بود و از ارتباطات او با مافیای روس نیز سخن گفته می شود. لیبرمن حزب اش را در 1999 با شعارهای ضد عربی تشکیل داد. از همان ابتدا در سخن رانی های گوناگون اش پیشنهاد می داد که عرب های اسرائیلی باید از اسرائیل اخراج شوند؛ هم چنین بر این عقیده است که چون اسرائیل یک کشور یهودی است، پس، همه غیریهودیان باید آن جا را ترک کنند. لیبرمن در انتخابات اخیر هم خواهان آن شده بود که عرب های اسرائیلی باید به دولت اسرائیل سوگند وفاداری یاد کنند در غیر این صورت، از این کشور اخراج شوند. پیشنهاد دیگر او این است که نمایندگان عرب پارلمان اسرائیل که روز بنیان گذاری اسرائیل را جشن نگیرند و یا آن هائی که با سیاستمداران حماس ملاقات کنند، باید اعدام شوند. و مهم تر از همه آن که، در سال 2002 گفته بود که ارتش باید به غزه حمله برده و ظرف 48 ساعت نه تنها تمام ساختارهای نظامی ودولتی بلکه مراکز بازار، بانک ها، ایستگاه های آب و برق و گاز و محله های مسکونی آن را با خاک یک سان کند. او قبل از آن هم پیشنهاد داده بود که ارتش اسرائیل ،تهران، لبنان و سداسوان مصر را نیز با بمب های اتمی ویران سازد. چنین حزب فاشیستی و رسوائی که مطبوعات غرب آن با احزاب فاشیستی لوپن در فرانسه و یاحیدر در اطریش مقایسه می کنند، توانسته است کرسی های پارلمانی خود را از 11 به 15 برساند و به سومین حزب با نفوذ اسرائیل تبدیل شود. به دیگر سخن تشکیل کابینه جدید و بدست گرفتن قدرت سیاسی، بدون توافق با این حزب به امر مشکلی تبدیل خواهد شد.
حزب کارگر و حزب کادیما، یک ماه و نیم قبل از انتخابات اخیر، با تهاجم به غزه و سازماندهی یک هولوکاست دهشتناک، قصد داشتند تا محبوبیت احزاب خود در میان رأی دهند گان اسرائیلی را بالا ببرند. آن ها با نمایش های تلویزیونی مشمئزکننده تلاش کردند با فریب مردم اسرائیل، این جنایت سازمان یافته ضدبشری را جنگی علیه بینادگرایان اسلامی حماس جابزنند و برای اقدام نفرت انگیزشان حمایت توده ای جلب کنند و خود را تأمین کنند گان امنیت و آسایش مردم اسرائیل نشان دهند. اما وقتی مردم، تحت تأثیر این تبلیغات مسموم قرار گرفتند، ترجیح دادند به جای نسخه های قلابی، به نسخه های اصلی رأی بدهند. از این روست که حزب فاشیستی لیبرمن و حزب راست افراطی لیکود، به پیروز این انتخابات تبدیل شدند و در مقابل، حزب کادیما یک کرسی کمتر از قبل بدست آورد و حزب کارگر که مجری اصلی هولوکاست غزه بود، هم به رده چهارم در سیستم احزاب اسرائیلی سقوط کرد. همین تبلیغات سنگین و رذیلانه بود که آن چنان مردم را به سوی ایده های افراطی سوق داد که به قول یک استاد دانشگاه اورشلیم، 75 درصد مردم به نیروهای راستگرا و 50 درصدشان حتی به نیروهای راست افراطی و بنیادگرای یهودی رأی دادند.
مردم اسرائیل در این انتخابات نیروهائی را به پارلمان فرستادند که اکثریت شان، با فرمول صلح» دو ملت؛ دو دولت» مخالفند؛ به روند صلح اعتقادی ندارند و خواهان اشغال دائمی سرزمین های فلسطینی هستند؛ طرفدار تشدید فشار بر اعراب اسرائیلی بوده و حتی خواهان اخراج شان از اسرائیل به سرزمین های اشغالی و یا به اردن و مصر هستند؛ و. خواستار غیرقابل زیست کردن غزه برای مردم آن به بهانه ی مبارزه با بینادگرائی اسلامی اند.
اولین نتیجه ی چنین روندی در اسرائیل، رشد روزافزون نیروهای ارتجاعی و بنیادگرای اسلامی است. در اولین نظرسنجی ها در غزه و کرانه غربی رود اردن، حمایت فلسطینی ها از حماس و دیگر نیروهای بنیادگرا و ارتجاعی افزایش یافته است. جنایت ضد بشری دولت اسرائیل درغزه و آرای بالای نیروهای راست افراطی و فاشیستی در اسرائیل، عملأ توده های فلسطینی و اعراب را بیش از پیش به دامان نیروهای بنیادگرا پرتاب می کند. بی جهت نیست که هم اکنون ضمن رشد سمپاتی به حماس در میان فلسطینیان، شیخ حسن نصرالله رهبر حزب الله لبنان به محبوب ترین چهره در میان اعراب و فلسطینیان تبدیل شده و حتی نفوذ و محبوبیت رژیم ضد مردمی اسلامی ایران نیز در میان توده های مردم عرب و فلسطینی در حال گسترش است. به نظرمی رسد، نیروهای راست افراطی و فاشیست اسرائیلی از گسترش چنین روندی ناخرسند نباشند. آن ها با اشاره به چنین تمایلی در میان فلسطینیان و اعراب، سیاست های ضدبشری و فاشیستی خود را توجیه می کنند. همان گونه که سازماندهی هولوکاست غزه و قتل عام کودکان و زنان و مردان بی دفاع بزرگترین زندان روباز جهان را پاسخی به سمپاتی و حمایت مردم از بنیادگرایان حماس می دانستند.
آنچه در این میان نمی توان از نظر دور داشت، معیارهای دو گانه ی سیاست مداران وبخش اعظم رسانه های همگانی کشورهای اروپائی است. آن ها، نتایج انتخابات پارلمانی اسرائیل را که گرایش به راست افراطی و فاشیستی را نشان می دهد راقابل قبول می دانند و حتی با دولتی که در آن حزب فاشیستی مانند حزب» اسرائیل خانه ما» به رهبری لیبرمن نقش اساسی داشته باشد، روابط دیپلماتیک عادی شان را ادامه می دهند. اما وقتی مردم فلسطین در یک انتخابات دمکراتیک و با نظارت سازمان ملل، به حماس و دیگر بنیادگرایان رأی می دهند تا نیروهای سازشکار سازمان آزادیبخش فلسطین را تنبیه کرده باشند، این انتخابات را غیرقانونی وغیردمکراتیک دانسته و رابطه خود با دولت فلسطینی که حماس در آن نقش داشته باشد را به حالت تعلیق در می آورند و چشمان خود را بر هولوکاست غزه می بندند و آن را تحت عنوان «حق طبیعی دفاع از خود» اسرائیل در مقابل موشک اندازی های حماس، مورد تأئید قرار می دهند. در این جا با یک عقب گرد در اخلاق سیاسی دولتمدارهای غربی روبرو هستیم. عقب گردی که از زمان روی کارآمدن جورج بوش در آمریکا، بشدت تشدید شده است. رهبران اروپائی وقتی که یک حزب فاشیستی درغرب آرای بالائی بدست می آورد، نسبت به عواقب آن درسیاست هشدار می دهند وبه حق خواهان آن می شوند که راه های رشد گرایشات فاشیستی گرفته شود زیرا اروپا نباید یک بار دیگر فاجعه حاکمیت فاشیست ها را تجربه کند. اما همین دولتمداران، نسبت به عروج حزب فاشیستی «اسرائیل خانه ی ما» به رهبری لیبرمن، هر دو چشم خود را می بندند. طبعأ این معیار دوگانه اروپائیان در ارزیابی از دو انتخابات، از نگاه مردم خاورمیانه دور نمی ماند. و بر بستر چنین دوگانگی است که بسیاری از نیروهای بنیادگرا به گسترش ایده های ارتجاعی و گاه خارجی ستیز خود در این کشورها دامن می زنند و عملأ راه همزیستی مسالمت آمیز مردم با ملیت ها و یا اعتقادات گوناگون را به امر مشکلی تبدیل می سازند.
در چنین شرایط به شدت بغرنج، که ایده های بنیادگرایانه و افراطی، توده های مردم اسرائیل و فلسطین را، در چنبره ی خود گرفتار آورده است، تلاش دو چندان نیروهای مترقی، آزادی خواه و برابری طلب منطقه و جهان لازم است که از حق حیات و حق هم زیستی مسالمت آمیز مردم اسرائیل و مردم فلسطین با قدرت دفاع کنند و به انزوای افکار بنیادگرایانه در میان آن ها همت گمارند و راه را بر توهم های توده ای نسبت به ایده های ارتجاعی بینادگرایانه ی هم یهودی و هم اسلامی ببندند. برای پیش روی در این راه، افشای معیارهای دوگانه دولت های غربی و رسانه های همگانی وابسته به لابی های امپریالیستی و صهیونیستی، نمی تواند از نظر دور بماند.
14 فوریه 2009ـ 26 بهمن 1387

جنایتی که فراموش نخواهد شد!

روزهای متمادی است که دولت اسرائیل با بی رحمی تمام بر سر یک و نیم میلیون بچه و زن ومرد و پیر و جوان فلسطینی در نوار غزه بمب و موشک و گلوله های توپ و تفنگ می ریزد. تنبیه جمعی مردمی که یک سال در محاصره ی کامل غذائی و داروئی و سوخت قرار داشته اند، اکنون ابعاد بشدت جنایت کارانه ای بخود گرفته است. دولت تجاوزگر اسرائیل در این حملات وحشیانه و فاشیستی از بمب های مدرنی استفاده می کند که بدن قربانی را تیکه تیکه می کنند. بدن های تیکه پاره شده کودکان مجروح وقتی به بیمارستان ها می رسند، پزشکان بیمارستان های فاقد امکانات را در وضعیتی بحرانی قرار می دهد. وضعیتی که مرگ زنان و کودکان به شدت مجروح را به چشم می بینند، بدون آنکه بتوانند کمکی به آن ها بکنند. اوج جنایت در تنبیه جمعی فلسطینی ها زمانی روشن تر می شود که حتی بیمارستان ها و مدارس تحت کنترل سازمان ملل هم از سوی اسرائیل هدف های نظامی تلقی شده و هدف بمب و موشک قرار می گیرند.
دولت اسرائیل ومتحدش آمریکا و بسیاری از رسانه های وابسته، این تهاجم را پاسخی به موشک باران های حماس می دانند. روشن است که این استدلالات تنها بهانه ای برای آغاز عملیات هستند وگر نه این اسرائیل بود که به تعهدات آتش بس شش ماهه متعهد نماند و علیرغم پذیرش بازگشائی گذرگاه های نوار غزه ، این گذرگاه ها در تمامی طول شش ماه بسته نگهداشت و حتی بر دولت مصر هم فشار آورد تا تنها گذرگاه موجود با این کشور را ببندد تا محاصره مردم غزه تکمیل شود. دولت اسرائیل علیرغم تمامی تبلغات دولتی و رسانه های وابسته در سطح جهان، هیچگاه اعتقادی به حقوق مردم فلسطین نداشته است. حتی زمانی که قرارداد صلح اسلو به امضاء رسید نیز روشن بود که آن قرارداد، قرارداد صلحی بود که نفرت را عمیق تر می کرد و حال نتایج آن قرارداد بوضوع دیده می شود. قراردادی که قصد داشت مناطقی بانتونستان مانند در خدمت اسرائیل به وجود آورد و حق میلیون ها آواره فلسطینی که ده هاست در اردوگاه های پناهنده گان زندگی می کنند را نیز به رسمیت نشناخت. این بی اعتقادی به حقوق مردم فلسطین، بنیان سیاست های تقریبأ تمامی دولتمردان و دولت زنان اسرائیلی است. از این روست که آن ها به نیروهائی هم چون حماس که هر چندگاه یک بار بهانه به دست شان بدهند نیاز مطلق دارند. دولت اسرائیل در راستای همین سیاست بود که تلاش گسترده ای را سازمان داد تا سازمان ازادیبخش فلسطین را در میان مردم فلسطین بی اعتبار کند و به عنوان شریک دشمن به نمایش بگذارد. امری که در آن موفق شده است. امروزه سازمان آزادیخش فلسطین در نگاه مردم این سرزمین از اعتبار گذشته برخوردارنیست. به همین دلیل بود که در انتخابات گذشته حماس توانست آنچنان رای شکننده ای بیاورد. رأی مردم فلسطین به حماس بیش از آن که نشاندهنده حمایتشان از این جریان باشد، اعتراضی گسترده علیه سازمان آزادیبخش فلسطین و سیاست های تسلیم طلبانه ا ش بود. در هم شکسته شدن اعتبار سازمان آزادیبخش فلسطین در میان مردم فلسطین که در آن سیاست های دولت اسرائیل و آمریکا نقش اساسی داشتنند، مهمترین عامل تقویت جنبش حماس بوده است. از این رو حماس با تلاش برای پاسخ به نیازهای روزمره مردم و پیوند با توده های پائینی جامعه، الگوی جایگزینی در مقابل سازمان آزادیبخش فلسطین قرار داد که از یک سو سیاست سازش در پیش گرفته بود و از سوی دیگر در فکر پروار کردن بوروکراسی نوپای خود بود بجای آن که برای رفع مشکلات مردم بکوشد.
دولت اسرائیل تلاش دارد جنایت کنونی اش را امری تصادفی و برای مهار موشک اندازی های حماس پس ازپایان آتش بس شش ماهه وانمود سازد. اما اکنون روش شده است که وزیر دفاع اسرئیل، شش ماه پیش دستور برنامه ریزی برای حمله ی همه جانبه به غزه را صادر کرده بود. انتخاب زمان کنونی کاملأ آگاهانه صورت گرفته است. این امر در زمانی صورت می گیرد که دولت بوش بعنوان پروپا قرص ترین حامی اسرائیل چند هفته بیشتر به پایان دوران ریاست جمهوری اش یاقی نمانده است و دوران بعدی هنوز تجربه نشده است و از سوی دیگر انتخابات اسرائیل در پیش است و دولت کنونی که در پائین ترین حد محبوبیت قرار داشت و احتمال شکستش در انتخابات بسیار بالا بود، با اقدام نظامی چنین خشونت آمیز توانسته به عنوان نیروی مدافع امنیت مردم اسرائیل محبوبیت خود را افزایش دهد. امری که هر روزه در نطرسنجی ها مورد تأئید قرار می گیرد.
بنابراین مردم غزه که از یک سو در چنبره سیاست های حماس گرفتار آمده اند، قربانی بازی قدرت در میان احزاب اسرائیلی و بازی قدرت در آمریکا شده اند. و درست در چنین شرایط دردآوری که زیر باران بمب و موشک قرار گرفته اند، دولت های ارتجاعی عرب نیز به فریادشان نمی رسند. این بی اعتنائی آشکار دول عربی و یا همسوئی پنهانشان با دولت اسرائیل،امری که در زمان حمله اسرائیل به جنوب لنبان و جنگ با حزب الله نیز اتفاق افتاد، محصول آن است که این کشورها حماس و حزب الله را نه نیروهایی که به هر دلیل توانسته اند در میان توده های مردم نفوذ بدست آورند و نیروهای سیاسی مستقلی هستند بلکه به عنوان نیروهای ساخته و پرداخته ی جمهوری اسلامی در منطقه قلمداد می کنند و برای نابودی این دو نیروی سیاسی در منطقه با اسرائیل و آمریکا منافع مشترک دارند. اما همین سیاست بشدت غلط کشورهای عربی، باعث شده است که هم حماس، هم حزب الله و هم جمهوری اسلامی در نگاه توده های پائینی فلسطینی و جهان عرب به چشم دوست و حامی نگریسته شوند و در جلب افکار عمومی جهان عرب به پیروز این ماجرا تبدیل شوند. امری که تحقق خواست های آزادیخواهانه و عدالت جویانه ی توده های فلسطینی و عرب را به آینده های دور موکول می کند و زمینه های رشد بیشتر بنیادگرایی واپسگرا را تقویت می سازد. دولت اسرائیل بر متن چنین زمینه ای بیش از پیش می تواند سیاست های جنایت کارانه و تجاوزگرانه اش را توجیه کند و سیاست بی اعتنائی به حقوق مردم فلسطین را هم چنان ادامه دهد و پشتیبانی دولت آمریکا و متحدین غربی اش را تصمین نماید.
8 ژانویه 2009ــ19 دی ماه 1387